تبليغاتX
خواهران عجیب غریب

تو رفتی و در سکوت کلبه عشق

تمامی وجود من سخت آزرد

شقایق های این دشت پر از خون

درون سینه ام نشکفته پژمرد

تو رفتی و با تو عشق هم سفر کرد

شریک غم به کام من فرو ریخت

سکوت ماتم درد و جدایی

به شبهای غم آلود بیامیخت

سفر کردی لیکن دستهایم

کنون در حسرت و غرق نیازند

فراق و دوری ات را چاره ای نیست

پس از تو اشکهایم چاره سازند

بیا ای زندگانی بگذر از من

که بی او زندگانی هیچ و پوچ است

فروپاشیده شد کاشانه دل

پرستوی مهاجر فکر کوچ است

 

 


 

نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


 

امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ... 

امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...

امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...

امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...

امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...

امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...

امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...

امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...

امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...

امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...

امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...

امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ...

امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...

امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...

امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...

امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...

امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست

 

 


 

نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت


من هنوز اینجام

هنوز هستم

هنوز دارم نفس می کشم

خدا هست

آسمان آبی هست

خورشید هست

ماه هنوز در آسمان سیاه شب

خدا هنوز مهربونه و بزرگه

من هنوزم هرروز به زبون خودم

با خدای خودم دردودل می کنم

همون خدایی که بهم گفت نه

و من شکستم

که چرا نه؟

افسوس که در سکوتم به خاطر پوچی شکستم

افسوس که در این تاریکی نخواستم

تصویری زیبا از خودم بسازم

وافسوس این که نفهمیدم

خدا به من گفت نه!

چون بهترینارو برای من خواسته بود

 

من مبهوت این کابوس

تنهای تنها

بی کس تر ازهمیشه

با دستهای خالی ازگرمای دستای تو ...

من مردم توی این تنهایی

من مردم ودفن شدم

ولی تو حتی

اشکی نریختی,سیاهی نپوشیدی

تو رفتی و من مردم

گفته بودم تنهام بذاری می میرم

پس چر رفتی؟؟

چرا تو ین آشفته بازار تنهام گذاشتی

من ماندم تنهاوبیکس در میان تاریکی ها

من ما ندم با حرف های ناگفته ام

چقدر راحت دستاتو ازم گرفتی

ومن هیچ نگفتم

ودر سکوت معصومانه ام تنها گریستم

حالا من اینجا دفن شدم

در آرزوی باران

که حداقل به جای تو برایم گریه کند

 

 


 

نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت


دونه دونه اشک می ریزم

 

كاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یاری كنیم
كاش بین ساكنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا كنیم.....

 

 

عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
 عشق يعني در جهان رسوا شدن
 عشق يعني سست و بي پروا شدن
 عشق يعني ديدن بر در دوختن
 عشق يعني در فراقش سوختن
 عشق يعني سوختن يا ساختن
 عشق يعني زندگي را باختن
 عشق يعني قطعه ي شعري نا تمام
 عشق يعني بهترين حسن ختام

 

شبي از پشت يك تنهايي غمناك و باراني ,تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفرصدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روئيد , با حسرت جدا كردم

وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگينت

حريم چشم هايم را بروي اشكي از جنس غروب نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي !

 

 


 

نوشته شده توسط هانیه در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


یک سال گذشت...

به زیرخاکمو هنوز نرفتی ازخیال من

قصه نخور , سیاه نپوش

گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد من وبه با د ورفتن من....

دیگه آرزوم نیست رخت سفید عروسی

آخه به تنمه کفن سفید

دیگه آرزوم نیست پاکردن کفشای قرمز بچگونم

دیگه یادم رفته اون روزای شاد باهم بودن

یادم رفت بچگی , بی خیال بودن

 و به بی ارزشی زندگی خندیدن

گریه نکن برای من

بیا بیرون ازخیال من

بسپرخودتو به این دنیای بیرحم

بشو مثل این مردم بی خیال

حالا من موندم و این سنگ قبر سرد

من موندمو سکوت این قبر

کاش امشب بارون بباره رو قبر من

کاش بارون بباره....

دونه دونه مثل اشک چشم عزیزانم

که هنوزم به خیالم هستن***

امروز یک سال ازاون روز سردوسیاه گذاشت ,

 یه سال از سپردن تن پاک ومعصوم نیلوفر

روحت شاد نیلوفر,زیبا روحت شاد عزیزم

همیشه جات تو گوشه گوشه قلبم می مونه

ای کاش بارون بیاد این هوا خیلی سنگینه ...

 


 

نوشته شده توسط هانیه در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


برای نیلوفر...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی قبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی هوچو روزان دگر

سایه ای زامروزها ، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو میرود

پردهای تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، با یاد من بیگانه ای

در برآیینه می ماند بجای

تار مویی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

رو ح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخساره سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ ار افسانه های نام و ننگ

 

 خوابیدی رو بال موجا....
کاش میشد بودم کنارت....
تو به دریا دل سپردی ...
من توو ساحل چشم به راهت....
دنبالت دارم می گردم...
اما نیست از تو نشونی...
روزگار ما رو جدا کرد....
یه غروب تووی جوونی...
دل من هواتو کرده....
کاش می شد تو رو ببینم...
کاش بشه توو خواب دوباره...
دست سردتو بگیرم

 


 

نوشته شده توسط هانیه در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


چه سخته بی تو بودن!

 

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
....
فرسنگها...را خواهم پیمود.بخاطرت ...
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است.

 


 

نوشته شده توسط هانیه در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفت و تیره شد
چشمم گریست و خیره شد
خیره به راه پر غمی که تو نیامدی
نه ، نه ، تو گفته بودی که می روی
ولی گلم
دلم چه ساده بود
نشست منتظر چشم به راه گوش به زنگ
تا کسی تلنگری به در زند

تا کسی به جاده ام سفر کند

ولی گلم دلم چه ساده بود
نه نبود ...!؟

چرا ساده بود
به سادگی یک غزل که خواندی و امید بستم به تو
به سادگی یک نفس
به سادگی شیطنتهای بچه گانه ام

به سادگی خاطراتی که تو برای من رغم زدی
به سادگی طعم سیب
ولی گلم
دلم باز هم نشست منتظر
مو سپید شد و جسم پیر به راه تو
دلم هنوز می تپید برای تو
من مردم و پر کشیدم و تو نیامدی
ولی حضور من درون قبر منتظر نشسته

 


 

نوشته شده توسط هانیه در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت


یادم باشد؛
که خدا با من است

که فرشته ها برایم دعا میکنند
که ستاره ها
شب را برایم روشن خواهند کرد
یادم باشد؛
که قاصدکی در راه است
که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم می ماند
که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد
اگر روزی دلم گرفت
یادم باشد؛
که خدای من اینجاست
همین نزدیکیها
و من،
تنها نیستم...

 


 

نوشته شده توسط هانیه در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


در یک روز خزان پاییزی پرنده ای را در حال مهاجرت دیدم به

او گفتم چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم

و منتظرش میمانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد

و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان...

 

 


 

نوشته شده توسط هانیه در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting